تبليغاتX
پیچک
بوسه ي عشق

با من بمان آری با من بمان

بمان ای پاییزک اندوه بار زندگی

آری بمان و درس برد باری را در قلب و روحم به نمایش بگذار

بگذار بمانم  بمانم و همچنان آواز و مستی را بخوانم

غافل از آن دور دستان سخت

همان روز های پیوسته با اشک

بگذار خود باشم و آن دریای نیلی رنگ بلکه دوستی

همان جا که من و تو آن را شروع عاشقانه دانستیم

ار خارات کوچک آکنده از غم بگذرد

آری بمان تا درد فراغ یار را تحمل کنم

بگذار هنوز هم در کوچه پس کوچه آواره عشقش شوم

بگذار بمانم بگذار بمانم و بخوانم

بخوانم از همن دور دست ها

همان دور دست های سخت زندگی

همان وقت های آکنده از درد

بگذار ندانم از آن عشق بی فرجام

بگذار ندانم و بخوانم از آنچه که نمی دانمش چیست

بگذار بمانم آری بگذار

با من بمان با من بخوان

من هنوزم آواز سر مستی خدا را به یاد دارم

بگذار بخوانم تا بمانم

تا ندانم او کجاست همان خدای عاشقانی چون

همان منی که عاشقم عاشق خوبی پروردگارم

با من بمان با من بخوان

تا آواز پرستش عشق خدایم را سر مست 

پاییزک عمر کوته بی اعتبارم کنم

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

ساحل دو دل
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ..... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

.....

و زندگی قمار است.ماجراست.انسان یا می برد یا می بازد.زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد وقتی صدای یک نفر کم کم ضعیف و خاموش شد . صدایی جوانتر و نیرومند تر رشته بقیه داستان را می گیرد و ادامه می دهد...

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

و هنگاهی که اندوه من به دنیا آمد...

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیاآمد از او پرستاری کردم.و با مهرو ملاطفت نگاهش داشتم .اندوه من مانند همه ی چیز های زنده بالاگرفت و

نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگفت...

من و اندوهم به یکدیگر ممهر می ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.

هرگاه من و اندوهم باهم سخن می گفتیم روزهایمان پرواز می کردند و شبها آکنده از رویا بود...زیرا که اندوه من زبان گویای داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود...

هرگاه من و اندوهم باهم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هایشان می نشستند و گوش می دادند...زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هایمان پراز بادهای شگفت...

هرگاه من و اندوهم باهم راه می رفتیم مردمان مارا با چشم مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین باهم نجوا می کردند...

بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیارا که اندوه چیز کران مایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم...

ولی اندوه من مرد.....

چنان که همه ی چیزهای زنده می میرند و من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم...

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند...هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند...هرگاه هم درکوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند....

 

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند

 

ببینید..این خفته همانی ست که اندوهش مرده است...!!!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین مکان به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست.وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی انقدر نزدیک که نفست از شوق و التهاب بند میاد..آن قدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعمش رو چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی درست همانجا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند. درست همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشدهمان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل و با کل وجودت اشک شوق شوی و تا آخرین ذره وجود بباری.نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر تو رخ دهد یا در اوج  بزرگترین شادی دلخواسته ات.می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیاید همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.جایی که دلت برای او تنگ است زیبا ترین لحضه عمر و هیجان انگیز ترین دم حیاط همان لحظه با شکوهی است که با چشم های خودت خدا را میبینی.درست همان لحظه که میبینی او با همهعظمت بی کرانش در قلب کوچک تو جا شده است.  همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی .  آن لحظه که میبینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمن شده است که خدا با همه عظمت بی کرانش آنرا لایق شمرده و بر گزیده.و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

قلبم را شکست ولی من بیشتر از قبل دوستش دارم.

 

 

حالا هر تکه از قلبم جداگانه او را صدا میکند

 

 

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

دوستت دارم بی آنکه بتوانم بهت بگویم

دوستت دارم بی آنکه بتوانم به چشمانت نگاه کنم

براستی فرق چشمان من و تو در چیست ؟!!

که من نمیتوانم حتی لحظه ای به عمق چشمان زیبای تو نگاه کنم؟

آیا دلیلش این است که من بیش از حد عاشقم؟

یا چشمان تو سرشار از عشقی است که وجودم را میلرزاند

و تا عمق وجودم نفوذ میکند؟

یا هردو؟

اما دلیلش هرچه هست...میدانم که بی دلیل عاشقتم

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

تو ترسیدی . از روزگاز، از سرنوشت ، حتی از عشق!!

آره تو از عشق هم ترسیدی.... ولی من نترسیدم

تو از انتظار ، از دلتنگی ، از نگران کسی بودن ، از عاشقانه کسی را پرستیدن ، از دوست داشتن کسی بیشتر از خود،

از درد و رنج عشق ، و ......  ترسیدی!

اما من بدون هیچ شک و تردیدی قدم در راه عشق گذاشتم . من مثل تو از عاشق بودن ، از رسوا شدن هیچ پروا و ترسی ندارم!

میدونم که تنها من که از عشق نترسیدم در معرض خطرم ولی.....

نمیدونم تا کی با منی !؟ تا کی درد عشق رو برام زمزمه میکنی تا مبادا عاشقت بشم؟؟؟!!!!!

تو خیلی سعی کردی منو عاشق نکنی

ولی باید بهت بگم شکست خوردی

چون من عاشق شدم

عشق زمینی .................عشق آدمیزاد به آدمیزاد

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد


لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني

 

صاحبش بشي ،

گاهي وقتا لازمه که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه

 

ما با

اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم

 

اين است

مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و

 

مگذار اين

 

زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد...



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

 

 

وقتي عاشق ميشي تركت ميكنن ، وقتي تنهايي كسي سراغت نمياد وقتي ميخواي تنها باشي همه در كنارت پرسه ميزنند وقتي با محبتي ، بر تو پشت ميكنند و وقتي سنگدل ميشوي همه بر تو ترحم ميكنند ! چرا؟! چراآدمها جذب بي مهري ميشوند ؟! چرا آدمها درآغازاويي را كه صادق است رها ميكنند و در پايان بعد از به يادگار گذاردن زخمهايي به وسعت بي مهريشان ،بي وفاي هایشان و دروغهايهایشان به سويه تكه اي باقي مانده از عشقي كه خود آن را زير پايهایشان له كرده اند آري له كرده اند
،درست همان لحظه اي كه گوشهايشان را گرفتند و صداي فرياد ها ، زجه های او را نميشنيدند و رنگ اشكهايش را انكار ميكردند! حال بازگشتندبه موقع آمديدحال ميتوانیم همگی در تشيع جنازه روحش شريك شويم حال بايد رفت و سيه پوش شد براي كسي كه خود با دستان خود



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

بهش نگفتم

 

من دوستش دارم

اما به کسی نخواهم گفت

حتی خودش...

یک روز شاید برای همیشه بروم

یک روز شاید برای همیشه در خاطرم باشی

و من هرگز کلمه­ای را بر زبان نخواهم آورد

هیچ یک از آن کلمات عاشقانه را که مردمان روزانه بارها بر زبان می­آورند؛ نخواهم گفت

شاید هیچ وقت نفهمی وقتی که مست بودی بوسیدمت

شاید هیچ وقت نفهمی آن شاخه­ی گل رز وحشی از کجا آمدست

و نگاه­های پر از اضطرابم را که با گریز به چشمانت می­دوزم

و هرگز آن شب را به یاد نخواهی آورد

هرگز...

و من...

و من دیگر شاخه­ی گل رز وحشی دیگری را نخواهم چید

و بوسه­ای بر پیشانی هیچ صورتی....

هنوز هم جوشش خون را درون رگ­هایم حس می­کنم

و هر روز تار و پود قلبم تنگ­تر می­شود

و بغض گلویم را می­فشارد بی­آنکه جرات کنم بگریم

کاش یک بار به تو می­گفتم که چقدر دوستت دارم

فقط یک بار       

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

تقدیم به پیشگاه مقدسش



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

 

دومین سالگرد با هم بودنمون به تو گلم تبریک می گم عزیزم

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

خدایا

به هرکه دوست میداری بیاموز که

عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر می داری بچشان که

دوست داشتن از عشق برتر است

---------------

 

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

حرف اول ... صحبتهای من با تو

عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست .
______________________________

پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل

___________________________-
.

نذاري فاصله ها ، تو هجوم سايه ها ، ميون غريبه ها ، نذاري تو جاده ها تو رو از من بگيرن ، تو خودت خوب مي دوني ، توي راه زندگيم ، دلخوشم به بودنت ، پس نكني يه كاري تا فرق نكنه چه بودنت ، نبودنت.
____________________________
.

آن شب هستي را چه جلوه ها بود تو بودي دنيا به کام ما بود عشقت با جان من آشنا بود عشقت لاله صفت لب بر خنده گشود مه چون چهره ي تو رويايي.
_________________________

.ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن. راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار.! راز عشق در آن است که حقيقت اصلي عشق (يعني تفکر) را از ياد نبريد

___________________________

لا لالالا نخواب دنيا خسيسه واسه كم آدمي خوب مي نويسه يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده است يكي پلكاش تو خوابم خيسه خيسه لا لالالا نخواب عاشق يه سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه تا اون بالاست رسيده است ولي تنهاست پايين هم كه مي افته بي نصيبه.
___________________________________-

.روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زداي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد بانوي دريايي من

 

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

عشق چیست ؟

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟

 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: " عشق يعنی همين.

 

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

عشق از دیدگاه استادان

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت…

گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟  گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

از استاد ریاضی  پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

من خواستم زندگی كنم،راهم را بستند

ستایش كردم ،گفتند خرافات است

عاشق شدم، گفتند دروغ است

گریستم، گفتند بهانه است

خندیدم، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم...

( دكتر علی شریعتی)




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند.
(برتراند راسل)


لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 
 

 

سهشواری به دوستش گفت : بیا به کوهی که خدا در آنجا زندگی می کند برویم . می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.

دیگری گفت: موافقم اما من برای ثابت کردن ایمان می آیم.

وقتی به قله رسیدن شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند " سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید "

سهشوار اولی گفت : می  بینی؟! بعد از چنین صعودی او از ما میخواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.

دیگری به دستور عمل کرد.وقتی به دامنه کو ه رسیدند هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگ هایی را که سهشوار مومن با خود آورده بود روشن کرد.

آنها خالص ترین الماس ها بودند !

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب               باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

 

برگرفته از کتاب " شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیدشید " نوشته مسعود لعلی



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

بهانه آغازم شروع تو

                    ادامه اش حضورت

          و

ماندنم طلوع توست!

                 دوست مهربانم ...باران

باشد که باشی ویاریم کنی در بودنی دوباره  به پاکی بهار

                به امید بودنی سبز و ماندنی همیشگی

من بازم اومدم سلام



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط ..::م.ح.س.م::..

 

و خدا در همین نزدیکیست. . .